|
عروسك قصه ام مدتي است خوابيده از لالائيه بدی كه براش ميخونه توي تنهائيه شب زير نور مهتاب سايبوني از کاج رود آبي روان تو هياهوي بهار سوغاتش هيچ چيز جز در سر ديوار قتلگاهش + نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 0:50 توسط آیناز |
در آن كوچه سر پيچي
كنار چسبكي سبز دو چشم پر ز راز ديدم تكان خوردم چرا بر خود چنين پيچيده است ,او چرا بر سر داري چسبيده است او؟ چرا نامش نميدانم چه باشد؟ چرا كارش نمي دانم چه باشد ؟ چرا رخسار او ترسان و زرد است؟ چرا چشمان او خاموش و سرد است؟ چرا او چرب و چرك و ناپسند است ؟ چرا چادر و چارقد پاره باشد؟ چرا او اينچنين بيچاره باشد؟ ندارد او پدر مادر كسي را شنيدم من از آن چشمان زيبا كه بس دردانه بودند و فريبا تو در دامان مادر با كمي ناز منم با درد بيدرمان تو دمساز كه من فرزند فقر بي امانم كه من...... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 14:8 توسط آیناز |
وقت وداع مرغ عشق لحظه مرگ خاطرات آنجا كه پيچك ياس براي هميشه با خزان پيوند خورد تنها يک فرياد رسا به يادگار ماند! + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 23:3 توسط آیناز |
خیلی سخته که آدم یه عمر پشت شیشه های مه گرفته
اونطرف پنجره ، تو خیالش رویائی رو به تصویر بکشونه اما وقتی که گشوده شد جز کابوس چیزی نبینه!!! خيلي سخته كه چندين سال كنار مرغ عشقي آزاد رسم پريدن و ياد بگيري اما درست وقت پروازت كه ميرسه و تو رو در روياي پريدن تنهاي تنها رهات كنه خيلي سخت نگات به باغ هميشه سبزي كه ميهمان ياسهاي وحشيه گلگونه ، عادت كنه اما بعد از بيداريه ققنوس شوم، بهت تلنگر بزنه و بگه بيدار شو ببين كه ياس ها هم گرفتار خزون ميشن پس دلخوش نباش.... + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 18:38 توسط آیناز |
خيلي از پرنده هاي مهاجر موقع و با تمام غمهايش استراحتگاه خودشون مي كردند به خيالشون هجرت گرمشون مي تونه
اما ديري نگذشت كه ديدن جائي كه خاكستريه
مگه اينكه نظر گرمي به پيچكاي خاكستريه قلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 17:14 توسط آیناز |
دلم ديگر از اين كالبد بي جانم گرفته
از اين ياس هميشه پاييزم ازاين ققنوس نگهبان از اين يكنواختيه آواز زاغك پير سرزمينم از اين گورستان سوخته كه تنها ميهمانش من هستم و بس.... كاش ميشد مداد رنگي هاي كودكي ام را از لابلاي خاطراتم پيدا كنم تا با طراوت آنها سرزمينم را رنگ كنم تمام غم ها رو سبز كنم كلاغا شو مرغ عشق هاي آبي كنم دهم كاش مي شد جاي گورستان غم زده دريا رو مهمان سرزمينم كنم كاش ميشد سپيدار هاي سوخته را بيد هاي مجنون كنم اما افسوس لبخند سرد ققنوس و چه كنم + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 16:44 توسط آیناز |
گاهي اوقات تو خيالم نقشه ها طرح ميكنم
كه دلش كينه اي نيست كسي و ميبينم كه با دلم مانوسه درد من درد اونه شاديشم سرورمه اما لحظاتي بعد شب ز راه آمد و خيلي تلخ همه ي روياهام رو ربود و به من مي گويد مرغ عشق عاشق هم غرق اين رويا بود مردي از جنس نفرت نفسش را در ميان ريسمان پيچكي كه روزگاري سبز بود ربود. روزي اومد توي اين سياهي ها يه دونه ي قوي مهاجر كه ميگذشت از آسمون مه گرفته ي خاطراتم از ميان اين غبار غم ناگهان چشمانش به من غريبه افتاد او كه از ديد ققنوس زمان در امان مانده بود ازروي ترحم بالهاش و بست و نشست و به من گفت كه مرا خواهد برد به جايي كه مردمانش شادند دلشون آبي و عشقشون پروانه ايست باتمام اينها نميدونست كه درد من او را نيز از اين سرزمين خواهد راند....! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 13:42 توسط آیناز |
گم شدم توی جنگل غبار گرفته از غم و اندوه میون این همه سپیدار روزنه ی نوری نمیبینم که امیدم دهد چه غم انگیز است غربت.... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 16:52 توسط آیناز |
اگر از ميان شما رهگذري برخواست تا به سرزمينم سفر كند
آرام بيايد
كه مبادا گرفتار نگاه شوم ققنوس نگهباني كه سالهاست بر دروازه هاي شهر غم گرفته ام
سكني گزيده شود و قلبي از شيشه برايم سوغات آورد....
روزگاري سرزمينم سبز و گرم و آبي پر از مهر بود.
بيدهاي مجنونش ميزبان مرغهاي عشق مهاجر بود
ديوارش كاهگلي و پر از عطر پيچك و ياس.آدماش مهربون و با احساس.
اما ديري نگذشت روي پيچك كه بوي نفرت مي داد
مرغ عشقي با احساس را كه گردن زيبايش را در ميان شاخه هاي پيچك بود با ديده نظر كردم.
كاش ميشد كوچه غمبارش را به نمايش گذاشت
اما چه شد كه ديگر شهر من شد غريب
با درختاني خاكستري كه مهمانشان جز كلاغهاي سياه هيچ نبود
آدماش دلاشون شيشه اي شد
سايبونش چشم شوم ققنوس ديواراش پر ز بوي نفس مرگبار صياد پير شد.
آري.............. + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 23:56 توسط آیناز |
منم بانوی غریب سرزمین غربت نجوای غم الودم را در بیکران اسمان گوش دهید تا شاید قلب طوفا نیم ارام بگیرد بس تو ای ستاره ئ نقره ایم فغان مرا به انهایی برسان که روزگاری با تلنگری روحم را ازردن ولبخندم را ربودند.............. + نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 22:10 توسط آیناز |
|
| ||||||