تبليغاتX
بانوی غربت

بانوی غربت

عروسك قصه ام مدتي است خوابيده از لالائيه بدی كه براش ميخونه
لالا لا غم سنگين لالا لا تو دلتنگيم
بيا باران كه اگر من بدم
اگر بغضم نتركاني دلم دلمرده خواهد شد از اين تيره بختيم

توي تنهائيه شب زير نور مهتاب سايبوني از کاج رود آبي روان تو هياهوي بهار
يه مسافر اومد خيلي نالان و تلخ كه به دنبال سرزميني ميگشت با مردم مهربوني  
جنسشون از عشق تا بتواند بازيه مرگبارش را به نمايش بگذارد بي خبر از آنكه

 سوغاتش هيچ چيز جز
يك گردنبندي از طناب داري كه به گردن دختر معصوم آويخته شد نبود
آري حال  که همه جا را رنگ پاییز کرد ميتواند آن را قاب عكسي كند

 در سر ديوار قتلگاهش


 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 0:50 توسط آیناز |


در آن كوچه سر پيچي

 كنار چسبكي سبز

 دو چشم پر ز راز ديدم

تكان خوردم چرا بر خود

چنين پيچيده است ,او

چرا بر سر  داري چسبيده است او؟

چرا نامش نميدانم چه باشد؟

چرا كارش نمي دانم چه باشد ؟

چرا رخسار او ترسان و زرد است؟

چرا چشمان او خاموش و سرد است؟

چرا او چرب و چرك و ناپسند است ؟

چرا چادر و چارقد پاره باشد؟

چرا او اينچنين بيچاره باشد؟

ندارد او پدر مادر كسي را

شنيدم من از آن چشمان زيبا

كه بس دردانه بودند و فريبا

تو در دامان مادر با كمي ناز

منم با درد بيدرمان تو دمساز

كه من فرزند فقر بي امانم

كه من......

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 14:8 توسط آیناز |


وقت وداع مرغ عشق لحظه مرگ خاطرات آنجا كه پيچك ياس براي هميشه با خزان پيوند خورد تنها يک فرياد رسا به يادگار ماند!
آري اين صفحه سياه ماند با دنيايي ابهام.در آن نوشته بود: آنروز كه درون كوچه خلوت محله قدم مي زدي و برگهاي پاييزي را يكي پس از ديگري از زير گامهاي آهنين خود مي گذراندي پشت سرت گامهاي ضعيف و هراساني تو را تعقيب مي كرد. به اولين كوچه باغ كه رسيدي برگشتي به پشت سرت نظري افكندي.براي اولين و آخرين بار تو را ديدم .به من قول دادي پاك بروي و پاكيزه تر برگردي و اشكت را بعنوان سند هميشه جاويد بر روي سنگ صافي كه گفتارمان را درون خويش ضبط مي كرد جاري ساختي و از نظر دور شدي اما وقتي برگشتي شب بود و  چهره ات ناشناس.جلو آمدم و خواستم با آغوش باز تو را بغل كنم اما تو ديگر مرا نمي ديدي.
تو ديگر آن انسان قبلي نبودي.پرده ريا و تزوير از چهره ات برداشته شده بود.خواستم تحمل كنم اما ناچار بودم ... اما نميدانم او اين پرده ريا را از چهره ات كي برداشت. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 23:3 توسط آیناز |


خیلی سخته که آدم یه عمر پشت شیشه های مه گرفته

اونطرف پنجره ، تو خیالش رویائی رو به تصویر بکشونه

اما

وقتی که گشوده شد جز کابوس چیزی نبینه!!!

خيلي سخته كه چندين سال كنار مرغ عشقي آزاد رسم پريدن و ياد بگيري

 اما درست وقت پروازت كه ميرسه

 
اون براي هميشه پر بكشه و بره

 و تو رو در روياي پريدن تنهاي تنها رهات كنه

خيلي سخت نگات به باغ هميشه سبزي كه ميهمان

 ياسهاي وحشيه گلگونه ، عادت كنه

 اما بعد از بيداريه ققنوس شوم، بهت تلنگر بزنه و بگه بيدار شو

 ببين كه ياس ها هم گرفتار خزون ميشن

پس دلخوش نباش....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 18:38 توسط آیناز |


 

خيلي از پرنده هاي مهاجر موقع

 
كوچشون كه ميشد سرزمينم

و با تمام غمهايش استراحتگاه خودشون مي كردند

 به خيالشون هجرت گرمشون مي تونه


 آبي كنه سرزمينه خاكستريمو

 اما ديري نگذشت كه ديدن جائي كه خاكستريه


با كوچ هيچ مسافري آبي نميشه

 مگه اينكه نظر گرمي به پيچكاي خاكستريه قلب

 
دلتنگم داشته باشن


پس تو اي پرنده يادت باشه هرجا رفتي كه آسمونش باروني بود

 
ادعاي پريدن نكني تا كه ميون راه بالهاي شكسته ي قمري رو بهونه گر شي


سالهاست كه عقربه هاي ساعت خونه قديمي توي دلش هاي هاي ميكند و ميگريد.


زاغكاش ديگه هوس شيريني صبحدم را نمي كنند


دمدماي غروب كه ميشه سر به هم ميلولند و روي ياس خزون شده غمگساري ميكنن


كاش ميشد دلم و با تموم غصه هاش


به همه ي دلواپسي هاش ميكشوندم به كهكشونه دل عاشقهاي شادمان


اما افسوس كه


دلم سالها ميزبان غمه ديگه حسرت و دلتنگي توي اين دل خيلي وقته خونه كرده 

 
   

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 17:14 توسط آیناز |


دلم ديگر از اين كالبد بي جانم گرفته

 از اين ياس هميشه پاييزم

  ازاين ققنوس نگهبان


مانده بر دروازه ي شهرم

 از اين يكنواختيه آواز زاغك پير سرزمينم

 از اين گورستان سوخته كه تنها ميهمانش

 من هستم و بس....

 

كاش ميشد مداد رنگي هاي كودكي ام را

 از لابلاي خاطراتم پيدا كنم

 تا با طراوت آنها سرزمينم را رنگ كنم

تمام غم ها رو سبز كنم

كلاغا شو مرغ عشق هاي آبي كنم


كاش ميشد باد باد كهاي كودكي ام را در كران آسمان خاطراتم پرواز

دهم كاش مي شد جاي گورستان غم زده دريا رو مهمان سرزمينم

كنم كاش ميشد سپيدار هاي سوخته را بيد هاي مجنون كنم

اما افسوس

لبخند سرد ققنوس و چه كنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 16:44 توسط آیناز |


 

گاهي اوقات تو خيالم نقشه ها طرح ميكنم


 ميكشم سرزميني سبز و شاد آنطرف دروازه ها با شاهزاده ي مهربوني

 كه دلش كينه اي نيست

كسي و ميبينم كه با دلم مانوسه

درد من درد اونه شاديشم سرورمه

 اما لحظاتي بعد شب ز راه آمد و خيلي تلخ همه ي روياهام رو ربود

و به من مي گويد مرغ عشق عاشق هم غرق اين رويا بود

مردي از جنس نفرت نفسش را در ميان ريسمان پيچكي

 كه روزگاري سبز بود ربود.

روزي اومد توي اين سياهي ها

 يه دونه ي قوي مهاجر كه ميگذشت از آسمون مه گرفته ي خاطراتم

از ميان اين غبار غم ناگهان چشمانش به من غريبه افتاد

 او كه از ديد ققنوس زمان در امان مانده بود

 ازروي ترحم بالهاش و بست و نشست

 و به من گفت كه مرا خواهد برد به جايي كه مردمانش شادند

دلشون آبي و عشقشون پروانه ايست

 باتمام اينها نميدونست كه درد من او را نيز از اين سرزمين

خواهد راند....!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 13:42 توسط آیناز |


 

گم شدم توی جنگل غبار گرفته از غم و اندوه

میون این همه سپیدار

روزنه ی نوری نمیبینم

که امیدم دهد

چه غم انگیز است غربت....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 16:52 توسط آیناز |


اگر از ميان شما رهگذري برخواست تا به سرزمينم سفر كند

 

 آرام بيايد

 

 كه مبادا گرفتار نگاه شوم ققنوس نگهباني كه سالهاست بر دروازه هاي شهر غم گرفته ام

 

 سكني گزيده شود و قلبي از شيشه برايم سوغات آورد....

 

روزگاري سرزمينم سبز و گرم و آبي پر از مهر بود.

 

بيدهاي مجنونش ميزبان مرغهاي عشق مهاجر بود

 

ديوارش كاهگلي و پر از عطر پيچك و ياس.آدماش مهربون و  با احساس.

 

اما ديري نگذشت روي پيچك كه بوي نفرت مي داد

 

 مرغ عشقي با احساس را كه گردن زيبايش را در ميان شاخه هاي پيچك بود با ديده نظر كردم.

 

كاش ميشد كوچه غمبارش را به نمايش گذاشت

 

اما چه شد كه ديگر شهر من شد غريب

 

 با درختاني خاكستري كه مهمانشان جز كلاغهاي سياه هيچ نبود

 

آدماش دلاشون شيشه اي شد

 

 سايبونش چشم شوم ققنوس ديواراش پر ز بوي نفس مرگبار صياد پير شد.

 

 آري..............

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 23:56 توسط آیناز |


منم

بانوی غریب سرزمین غربت

 نجوای غم الودم را

در بیکران اسمان گوش دهید

تا شاید قلب طوفا نیم ارام بگیرد

بس تو ای ستاره ئ نقره ایم

 فغان مرا به انهایی برسان

که روزگاری با تلنگری روحم را ازردن ولبخندم را ربودند..............

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 22:10 توسط آیناز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اسفند 1386

بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



پیوندها

ساحل عشق
ستاره عشق
هماي رحمت
پادشاه سرزمين تنهايي ها
اعترافات ذهن پاك


    تعداد بازديدها: